با سلام

چندی پیش با تلفن یکی از دوستان حسابی دلم گرفت، چراکه حامل خبر بدی بود و از پرواز ابدی دوتن از دوستانمان،طی یک حادثه ی تصادف، با خبرم ساخته بود. پس از چندی،باز هوای گریه به سرم زده بود و درمقابل، چشمهایم ناز میکرد و نه اشکی میامد ونه رهایی از این حال خراب در کار بود.

یادم هست که اوایل آمدنمان، با همراهی برادرم و همسرش(دانا) تا شهر مادر زنش، رفتیم و در فرصتی که دست داد، همگی راهی یک کلیسای خانوادگی(معمولا ً دوستانه است و خیلی رسمی و یا در محل مخصوصی برگزار نمیشود)شدیم وآنجا بود که تـنها برادرزن داداشم(الن) را که در نقش کشیش فعالیت میکرد؛ ملاقات کردیم.

در حین مراسم دعا و مناجات، یادی هم داشتند ازیکی از دوستانشان، که به تازگی درگذشته بود و بخشی از مجلس به یادبود او اختصاص داشت، در حینی که یک به یک حاضران، از خاطرات خوب او میگفتند و خنده ای بر لبان دیگران مینشاندند، اگر هم کسی احساسی میشد و گریه ، بر او غلبه میکرد، نه تنها دستمال کاغذی بود که به سرعت به او میرسید، بلکه ابراز محبت دیگران و در آغوش کشیدن و ذکر جمله ای طنز و شوخی، سببی میشد که آن شخص،به حالت عادی برگردد.

این گذشت و گذشت تا اینکه دست تقدیر زد و این تنها برادردانا(الن) طی یک حادثه ی تصادفی درگذشت و هنوز که هنوز است، صدای مادرمـُسـّن او که تلفنی این خبر را منتقل میکرد، در گوشم هست که هرچه او با آرامش ناشی از اطمینان قلبی و سپردن سرنوشت خود و تنها پسر و دخترش به خداوند ، آرام بود، دانا، شوک زده بود که منظورت چیست؟

البته ذهن هرانسانی با شنیدن خبری ناخوش آیند، ابتدا انکار میکند، به این امید که شاید اشتباهی شده و خبر صحت نداشته باشد!!؟ ولی برای من جای سوال اینجا بود که چگونه بیشتر آمریکاییها، با اینگونه اخبار ، به راحتی کنار میایند؟

شاید فکر کنید که بیشتر آن ناشی از سرد بودن و بی تفاوتی آنهاست، امــّا مگر برای یک پدر و مادری، از دست رفتن تنها پسرشان، میتواند امری باشد که نسبت به آن بی تفاوت باشند؟ هرچه با خودم فکر کردم چیزی جز« فرهنگ» را در پذیرش این واقعیت، بصورت منطقی، نیافتم.

وقتی که «فرهنگ»؛ مردم را به زنده پرستی و قدردان یکدیگر بودن در زمان حیات تشویق میکند؛ وقتی که مرگ را یک واقعیتی جسمی میدانند و دنیای پس از آن را ، بقای روح ؛ وقتی بجای وابستگی های متقابل، دلبسته ی یکدیگرند:
آن زمان است که بجای شیون و زاری، مسئله را بطور منطقی میپذیرند و اگر گریه ای هم آمد چه بهتر که باعث تسکین درد و قلب است، و گر هم نیامد که دیگر نیازی نیست به مداح و گروه شیون سـُرا.

برگردم به پاراگراف اوّل، که هرچه با خودم میسنجیدم، متاسف بودنم از درگذشت دوستانم، امری است طبیعی، امــّا چرا من با خود هی کلنجار میرفتم که نکند این چشمان من آتش دوزخ را سزاوارند که بر مصیبت این و آن نمیگرید؟ و باز یادم آمد بر فخر و مباهات یک روضه خوانی که به دیگری میگفت: نبودی که دیشب در مجلسی، پیر و جوان را به گریه انداختم.

و باز یادم آمد به مدّاحی که در مراسم مادر مرحومم ندبه میخواند، آنقدر گفت و گفت و شیون سرایی کرد تا بالاخره این دوبرادر خارج نشین ما را هم، آب کرد.وباز یادم آمد که مردم عادی ، اگر کسی را در مرگ نزدیکانش گریان نبینند ،چه قضاوتها خواهند کرد، و باز یادم آمد که در زمانی نچندان دور، در کشورمان، وجود گروههای گریه کن و شیون سرا، یکی از شغلهای پر درآمد بوده؛ و ....

حالا دوستان عزیز اگر هنوز دلتان نشکسته است ، بفرمایید تا « یه قدم هم بریم صحرای کربلا».چراکه در نوشته ی بعدی ، قصد گزارش دادن یک مراسم خاکسپاری را دارم و بهتر است از همین اینک آماده ی شیون زدن باشید.